تبليغاتX
از اگر...‏















از اگر...‏


این رنگ پریدن‌ها...

این رنگ پریدن‌ها...

این رنگ پریدن‌ها...

این رنگ پریدن‌ها...

سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 | 0:35 | ... |

از این راهرو یک نفر رد شده که عطرش همونه که تو می‌زنی

بـرای بـه زانـو در آوردنـم تـو از مـرگ حـتـی جـلـو مـی‌زنـی 


از این راهـرو یک نـفر رد شده مث ِ وقـتایی که تـو ناراحتی

نفس می‌کشم با تمام وجود عجب عطر خوبی زده لعنتی.....


http://www.4shared.com/music/eYAQyncb/07_Mirage.html 

پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 | 11:52 | ... |

می‌دانی؟ من بلد نیستم قصه‌های خوب بنویسم

من بلد نیستم قصه‌های شاد بنویسم

قصه‌های من همیشه غمگین‌اند

مرا ببخش برای این همه قصه‌ی غمگین

من "شهرزاد"ِ خوبی نیستم

نمی‌توانم هزار و یک شب سرت را گرم کنم به قصه هایی که ختمِ به خیر می‌شوند

در کودکی هم حتی باور نکردم که بشود مادربزرگِ شنل قرمزی را زنده از شکمِ گرگ بیرون کشید!

 

آن‌قدر قصه ساخته ام و نخواندمش برایت که!

آن‌قدر آدم‌ها را کشته ام در قصه هایم که!

نگاهِ آدم‌ها قصه دارد

نگاهِ راننده تاکسی‌ها قصه دارد

نگاهِ سربازها قصه دارد

نگاهِ مریض‌ها قصه دارد

من آدم‌ها را قضاوت نمی‌کنم، قصه می‌سازم از چشم‌هایشان

به‌خاطرِ همین است که عینک آفتابی اعصابم را خرد می‌کند؛

انگار که آدم‌ها بگویند: "تو حق نداری از چشم‌های من قصه بسازی/شعر برداری!"

 

آدم‌های قصه‌های من جوانمرگ می‌شوند، سرطان می‌گیرند، می‌روند، گذاشته می‌شوند

آدم‌های قصه های من ماندنی نیستند که!

آدم‌های قصه های من غمگین‌اند.

نمی‌دانی چقدر اندوهگین می‌شوم با هر قصه ای که می‌سازم

به خاطر همین است که همه شان ناتمام مانده اند

درست همانجا که آدمِ قصه‌ام می‌گذارد می‌رود/ می‌میرد...

می‌دانی قصه های من رنگ ندارند؛ مثلِ همین عکس...

قصه های من یک جایی که همین رنگی‌ست تمام که نه، ناتمام می‌مانند...

پس زمینه‌ی قصه های من آهنگ‌های غمگین‌اند

ابی می‌خواند، داریوش می‌خواند، هرچه آهنگ سوزناک است پخش می‌شود زیرِ قصه‌هایم...

 

شخصیت‌های قصه ی آخرم امّا......

کاش می‌شد همه چیز به خیر و خوشی تمام شود...

همه چیز خوب باشد

همه خوشبخت باشند، هیچکس غمگین نباشد...

کاش می‌شد قصه ام پایان داشته باشد: یک پایانِ خوب

اما نه!

نه! من آدمِ قصه های شاد نیستم...

این یکی را هم باید اضافه کنم به آن همه قصه ی ناتمام...

به آن همه قصه ی ناتمامی که نخواندمش برای تو...

شهرزادِ تو دوست دارد با قصه های مردم تو را خواب کند؛

قصه های خوبِ مردم، نه قصه های غمگینِ خودش...

یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 | 21:46 | ... |

یه مزاحمی داشتم که زنگ می‌زد می‌گفت: "شیرین خانوم؟!" منم می‌گفتم "اشتباه گرفتین"

بعد هی زنگ می‌زد، هی زنگ می‌زد، هی زنگ می‌زد دوباره... بعدش می‌گفت: "تو که شیرینی، پس چرا انقد تلخی؟! تلخ نباش دیگه..."


می‌دونی مث انسولین می‌مونه... وقتی که قند خیلی می‌زنه بالا باید انسولین زد تا قند خونو بیاره پایین... اگه هم خیلی زیاد نباشه با متفورمین یا سولفونیل اوره ها درستش می‌کنیم... سولفونیل اوره ها هم که محرک ترشح انسولین‌ان...


 باید یه چیزی باشه مثِ انسولین... یه چیزی که وقتی می‌زنی‌ش، به جای قند، تلخیِ خون‌و بیاره پایین... یا یه چیزی مثِ سولفونیل اوره ها که محرک ترشحِ اون ماده ی ضد تلخیِ شبه انسولین باشن...

دانشمندا باید یه همچین چیزی اختراع کنن... باید یه انسولینی بسازن که تلخیِ آدما رو کم کنه...


به من می‌گویی "بداخلاق!" می‌گویی: "خانوم دکترِ بداخلاق!" 

می‌گویی: " آلوئه ورا... آلوئه ورای تلخ..." 

می‌گویی: "بخند آلوئه ورای من... بخند... تو که تلخ می‌شوی فراموش می‌کنم که آیا نامِ آلوئه ورا را از تلخیِ تو گرفته اند یا من بوده ام که این نام را به تو داده ام؟..."

و نمی‌دانی که تلخیِ من را فقط تو می‌توانی از بین ببری...

من اگر آلوئه ورای توام، من اگر تلخم، تو همان انسولینِ ضدِ تلخیِ من هستی...


پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 | 3:43 | ... |


این ...

یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 | 1:1 | ... |

آهسته از کنار من عبور کنید

من روی طناب حادثه ایستاده ام

 

و دستی مدام

تمامی آشوب های جهان را

در من می ریزد

 

خانم

آقا

لطفاً مرا با نوازش های خود

به قعر این خوشبختی عمیق

پرت نکنید

 

خوشبختی های من

همیشه درد آورند

 

"مریم نظری"

 

جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 | 23:54 | ... |

پاتولوژی تمام شد

چهارشنبه‌های شاعرانگی تمام شد

چهارشنبه‌های خوبی که من پُر می‌شدم از شعر تمام شد


صفحاتِ انتهاییِ سررسیدِ قهوه‌ای

اوایل ردیفِ آخر آزمایشگاه و تظاهر به جزوه‌نویسی

و اواخر ردیفِ اولِ آزمایشگاه

لام‌های صورتی و بنفشِ زیر میکروسکوپ‌ها

 سررسیدِ قهوه‌ای و دفترچه‌ی آبی و انبوه خودکارهای آبی که تمام شدند

 و حالا روزِ آخر این دفترچه‌ی مشکی و این روان نویس مشکی و سالن انتظار آزمایشگاه بیمارستان

و قرنطینه

و میکروسکوپ‌ها

و تمام

پاتولوژی تمام شد

.چهارشنبه‌های شاعرانگی هم تمام شد


یکشنبه 9 بهمنِ 90 - آزمایشگاه پاتولوژیِ بیمارستانِ ...‏

سه شنبه یازدهم بهمن 1390 | 23:49 | ... |

تا حالا بارها و بارها خواستم اینجا رو تعطیل و درشو تخته کنم

اما هر بار که نگام افتاده تو نگاش، نتونستم...

مثِ یه قربانی در انتظارِ کشته شدن که مظلومانه تو چشات نیگا می‌کنه و بدون اینکه حرفی بزنه با چشاش بهت می‌گه "منو نکش" و تو دلت می‌سوزه و پشیمون می‌شی از قربونی کردنش

راستشو بخوای من به اینجا تعلق خاطر دارم

من به این گوشه ی کوچیک از دنیا تعلق خاطر دارم

به این هِدِرِ بالای قالب وبلاگ تعلق خاطر دارم: این نوارِ نازکِ رنگی وسطِ عکسِ سیاه و سفید

به این عکس گوشه ی سمت چپ وبلاگ تعلق خاطر دارم؛ مفهمومِ "این همه اگر" رو برام تداعی می‌کنه...

به این تیکه از شعرِ قیصر که زیرِ عکسه، تعلق خاطر دارم

فقط تعلق خاطر دارم به این کنجِ کوچیک از دنیا؛ وگرنه که دیگه نه حرف خاصی مونده برای گفتن و نه ...


*عنوان از مولانا... 

جمعه سی ام دی 1390 | 20:24 | ... |


یکی پیدا شه به آذر بگه نـَــره...

من غرورم اجازه نمی‌ده...

شدم مثِ نادرِ "جدایی نادر از سیمین"؛ آذرم شده سیمین...

آذر شده لیلا حاتمی، اونجا که می‌گه: "حتی یه بارم نگفت نرو ... بمون! نگفت طلاقت نمی‌دم..."

همونجا...

بِش بگین نره ... به پاییز بگین تموم نشه...

لطفن!

دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 | 0:36 | ... |

...

کیهانِ دیروز را می‌خرم

شیشه‌ها تمیز می‌شوند

شیشه ها برق می‌افتند

شیشه‌ها ناپدید می‌شوند

برای دیدنِ شهری

که تو در آن نفس نمی‌کشی

برای تماشای عابری که تو نیستی...


"یادش بخیر های لعنتی - راضیه بهرامی"

چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 | 13:21 | ... |

خوبم...

درست مثلِ مزرعه ای که

محصولش را ملخ‌ها خورده اند

دیگر نگرانِ داس ها نیستم...

 

"فریبا عرب‌نیا"

جمعه یازدهم آذر 1390 | 20:55 | ... |


دو سال است که می دانم بی‌قراری چیست

درد چیست

مهربانی چیست

دو سال است که می دانم آواز چیست

راز چیست ....

چشمهای تو شناسنامه‌ی مرا عوض کردند

امروز من دو ساله می‌شوم ....

 

 "گروس عبدالملکیان"

 

پ.ن: تولدِ دردهایم مبارک...

 

 

چهارشنبه دوم آذر 1390 | 0:1 | ... |

با من از سفالوسپورین‌های نسلِ سوم سخن مگو!

با من از سولفونامیدها حرف نزن

از امپرازول نگو... از سایمتیدین نگو...

من حالم از تمامِ این داروها به هم می‌خورد.

 

از تمامِ قرص‌های دنیا

آن یک دانه "پروپرانولول"ی را دوست دارم

وقتی که صدایت می‌آید و قلب من شروع می‌کند به تند تند تپیدن

وقتی که می‌گویی: "لحظه ی دیدار نزدیک است..."

وقتی که صدایم می‌لرزد و ادامه ی شعر را می‌خوانم:

"باز من دیوانه‌ام، مستم... باز می‌لرزد دلم، دستم..."

و تو می‌خندی از لرزش صدایم

"باز گویی در جهان دیگری هستم..."

 

دستم را بر قلبم می‌گذارم

تو می‌تپی

تند و تند...

بِایستی من هم می‌ایستم...

 

با من از سفالوسپورین‌های نسلِ سوم سخن مگو!

با من از سولفونامیدها حرف نزن

از امپرازول نگو... از سایمتیدین نگو...

فقط از "پروپرانولول" بگو...

فقط از "پروپرانولول" بگو...

فقط از "پروپرانولول" بگو...


پ.ن1: تو بگو کپتوپریل... لبخندی می‌زنم به وسعتِ دنیا...

پ.ن2: از اثراتِ امتحانِ فارماکولوژی ست...

سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 | 14:34 | ... |

گفتی راه پر است از خارِ مغیلان... گفتم خارِ مغیلان هم که باشد می‌آیم... اگر تو بخواهی...

گفتی می‌توانی هرات تا بخارا را پیاده بیایی!؟ گفتم هرات تا بخارا را هم پیاده گز می‌کنم، پیاده و بی پای‌پوش... اگر تو بخواهی...

گفتی اِوِرِست؟! گفتم اِوِرِست حتی... اصلن تمامِ رشته کوهِ هیمالیا... اگر تو بخواهی...

تو گفتی و من گفتم چشم...

گفتی وقتی مطیع می‌شوی، وقتی اینگونه "چَشم" می‌گویی مسخره می‌شوی... وقتی دیگر یاغی نیستی، طغیانگر نیستی... دیگر خودت نیستی...

سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 | 0:30 | ... |

تو خوب می‌دانی که من همیشه راه را به منزلگاه ترجیح داده ام

همیشه گفته ام (نادر گفت در واقع!) : راه بهتر از منزلگاه است...

همیشه دلم می‌خواست از مسیر لذت ببرم... لذت بردن از مسیر را ترجیح داده ام به رسیدن...

اما این بار دلم می‌خواهد برسم

خسته ام از این مسیرِ طولانی

من هم خسته می‌شوم گاهی

من هم حق دارم گاهی خسته شوم... مگر نه؟!

من هم حق دارم گاهی وقتی زیر لب زمزمه می‌کنم" عاشقِ رسیدنِ به انتها..." به انتهای مسیر فکر کنم... من هم حق دارم برسم... حتی شده گاهی

دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 | 0:46 | ... |

آخرين مطالب
» رسوای جهانم کرد این رنگ پریدن‌ها...
» ازین راهرو یک نفر رد شده...
» شهرزادِ قصه‌های بد...
» انسولینی که تویی... آلوئه ورایی که منم...
» با تشکر از صحرا
» آهسته از کنار من عبور کنید
» یکشنبه‌ای که چهارشنبه‌ها را تمام کرد و دوشنبه‌ای که چهارشنبه‌ها‌‌ را قورت داد...‏
» عشق درآمد از درم، دست نهاد بر سرم / ديد مرا كه بي توام،‌ گفت مرا كه واي تو!
» 28 ِ آذرِ 90 – بِهش بگین نــَـره...
» برای دیدنِ شهری که تو در آن نفس نمی‌کشی...
Design By : Pars Skin